بالاتر از سیاهی رنگی نیست اما ما سیاهی را گذراندیم حالا فقط سبز مانده است. در روز قدس مردم نشان دادند که «اعتراف شکنجه» یا «زندان تجاوز دیگر اثر ندارد» کودتاییان دیگر چه می خواهند بکنند با مردمی که به جز جانشان برای مبارزه هیچ ندارند و آن را هم بر کف میگذارند و به خیابان می آیند؟ روزهای سیاهی تمام شد آنچه مانده سبز است و بس!
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت
1.در عجبم از ضرغامی،مدیر سازمان صدا و سیما ؛ از یک سو آنچه پخش می کند از رسانه ی تحت مدیریتش، مردم معترض را اراذل و اوباش می خواند، از سویی تعهد می دهد تا جنازه ی یکی از همان معترضان به خانواده اش تحویل داده شود(محسن روح الامینی). از سوی دیگر نامه ای مینویسد در حمایت از همسر شهید باکری و همسر شهید باکری هم یکی از همان معترضان است...
2.عده ای بازداشت شده اند بی هیچ حکم بازداشتی. گفته می شود اتهامشان در ابتدا اقدام علیه امنیت ملی بوده.چهل و چندی روز در بازداشت نگه داشته می شوند بی آنکه کسی بداند کجا هستند و چه بر سرشان می آید.سپس یک روز بی آنکه کسی خبرش را بداند در یک دادگاه(!؟) بی وکیل و هیئت منصفه از روی یک برگه اتهاماتی را می خوانند که کذب بودنش آنقدر بدیهی است که انسان فقط خنده اش می گیرد.اتهاماتی که با آنچه در ابتدا به آنها زده شده بود به طرز آشکاری بی ربط است...
3.مردم علیه امنیت خودشان اقدام کرده اند. امروز یک نفر در اتوبوس به من گفت:اگر این امنیت است که نتیجه ی انتخابات را به زور باید بپذیریم ما امنیت نمی خواهیم.
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت
سید سراجالدین میردامادی، از روزنامهنگاران ایرانی خارج از کشور، در وبلاگ خود یادداشتی را منتشر کرده که نویسندهی آن سردار حسین علایی، از فرماندهان سابق جنگ و از مشاوران سید محمد خاتمی در زمان ریاستجمهوری وی است. در این وبلاگ توضیح داده شده که این یادداشت برای انتشار به روزنامههای داخلی داده شده، اما مطبوعات از انتشار آن امتناع ورزیدهاند. متن کامل یادداشت علایی دربارهی محسن روحالامینی، شهید جنبش سبز، را در ادامه میخوانید.
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از ظهر روز پنجشنبه اول مردادماه سال ۱۳۸۸ که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند ۲۵ ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روحالامینی که در اعتراضات روز ۱۸ تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.
بسیار متعجب شدم. زیرا آقای روحالامینی را که از سالیان دراز میشناسم، فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است.
تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آن هم از خانوادهای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانوادهاش گردد!
صبح جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بودهاند.
افرادی که هماکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی و حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، شهابالدین صدر رییس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی از دفتر رهبری، رجبی معمار رییس شبکه پنج سیما، علی عسگری معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.
به آقای روحالامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را این گونه برایم تشریح کرد:
بر اساس اطلاعات دریافتی این دو روزه، محسن را در روز پنجشنبه ۱۸ تیرماه، افراد لباسشخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه ۱۹ تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل مینمایند.
سپس این آیه قرآن را قرائت کرد: و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء - آیه ۱۰۰)
و ادامه داد: من از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هر کدام از خود سلب مسؤلیت میکردند. دو هفته را این گونه سپری کردم. به هر کجا سر میزدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبهرو میشدم.
تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر چهار میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان میدهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی (ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شمارههای خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد.
از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز میباشید، چرا سراغ پسرتان را نمیگیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمیدهد.
او به من گفت به شما تسلیت عرض میکنم. من فکر کردم که میخواهد بلوف بزند و مرا بترساند. بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم، میدهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم.
مشخص شد که فرزندم را وقتی که گرفتهاند، مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کردهاند. جنازهاش را که دیدم، متوجه شدم که دهانش را خرد کردهاند.
فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمیگفت. مطمئنم هر چه از او سؤال کردهاند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانستهاند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشتهاند.
با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم. محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیدهاند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است.
او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهولالهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنجشنبه جسد او را به سردخانه تحویل میدهند. آنها پس از یک هفته ما را در جریان قتل فرزندم قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم.
ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمیدادند و بهانه میآوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود. من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد.
بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رییس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط میگفت: محسن من که رفت، به فکر محسنهای مردم باشید.
آقای روحالامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آن را به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداختهاند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را میخواستیم؟
من رفیق شهید دقایقی هستم. هیچ گاه لبخند او را از یاد نمیبرم. او با لبخند خود از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را به وجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند.
به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتی که احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد؛ زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رساندهاند که جوان سالم حزباللهی را دستگیر میکنند و جنازه او را تحویل خانوادهاش میدهند. آن هم تعهد میگیرند که کفن و دفن به گونهای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آن قدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده میترسد؟
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، میگفت: به خاطر مبارزه با بیماریهای عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنیسیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندانهای تهران فرستادهایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.
او میگفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را میگیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانوادهها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند؛ نه این که در بلاتکلیفی به سر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشتشدگان حفظ میشود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا (اسراء - ۳۳)
البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او میگفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رییس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بودهام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه ۲۲۲ که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم؛ تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر میرفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود.
آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم میگفت: یکی بخر دو تا ببر.
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون.
حسین علایی
جمعه، دوم مردادماه
سال ۱۳۸۸
منبع:سرود کوهستان
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت
1.نه اتوبوسی برای آوردن مردم سبزپوش رفت، نه کسی به آنها وعده ی صبحانه و ناهار داد.مردم خودشان آمدند. به گزارش بی بی سی، دو و نیم ملیون نفر...
2.لباس شخصی ها به کروبی حمله کردند. در اثر فشار زیاد عمامه ی وی از سرش افتاد. آنها به همین اکتفا نکردند و دست به فحاشی زدند.
3.روز قبل روزنامه ها نوشته بودند حامیان اصلاحات می خواهند در نماز جمعه آشوب ایجاد کنند. نتیجه: شرکت در نماز جمعه با شعارهایی نظیر(ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند/مرگ بر چین/مرگ بر روسیه و...)آشوب است. شرکت در نماز جمعه با تسبیح و سجاده ی سبز آشوب به حساب می آید. اما: زدن گاز اشک آور به نماز گزاران آشوب نیست. چوب باتوم آشوب نیست. حمله به نامزد انتخابات ریاست جمهوری آشوب نیست. اینجا فلسطین است؟!
4.میرحسین آمد همراه با زهرا رهنورد، اواسط خطبه ی دوم. در بین مردم ماند و به خطبه های نماز گوش سپرد.
5.رفسنجانی گفت: زندانی ها را آزاد کنید. اعتماد را برگردانید. بسیاری از مردم به نتایج انتخابات تردید دارند. امکان مذاکره و صحبت برای هر دو طرف فراهم باشد. صدا و سیما یک طرفه عمل کرد چه قبل و چه بعد از انتخابات. شؤرای نگهبان درست عمل نکرد. پیغمبر (ص)به علی (ع) سفارش کرد اگر مردم تو را نپذیرفتند،بگذار به دنبال هر کس که می خواهند بروند.حضور مردم در خیابان بود که کمر پهلوی را شکست.
6.رفسنجانی نگفت: چه کسی مردم را مورد ضرب و شتم قرار می دهد؟ کسی اجازه ندارد مردم را خس و خاشاک بنامد. دولت مشروعیت ندارد.
7.بلند گو از مردم خواست: بگویید مرگ بر امریکا؛ مردم پاسخ دادند: مرگ بر روسیه!
8. جنبش سبز بیدار است!
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
آن را که پاک است از محاسبه چه باک است؟؟!!
ما صحبت های شما را تا آخر خوانده ایم و کلام دوستانتان را هم تا آخر شنیده ایم. حالا میخواهم فقط چند سوال بپرسم:
چرا از «فتنه» می ترسید؟! وقتی با تشکیل حزبی از نخبگان که هدفشان کشف و پیگیری تخلفات انتخاباتی از طریق مراجع قضایی ست مخالف هستید فقط و فقط یک معنا میدهد و آن هم اینست:شما از برملا شدن تخلفات انتخاباتی هراس دارید. اگر شما و امثال شما راست می گویید که تقلبی د ر کار نبوده چرا می ترسید از تشکیل حزبی که قرار است تقلبات را رو کند؟ آن را که پاک است از محاسبه چه باک است؟؟!! سرتان را از زیر برف بیرون بیاورید. خواهرانه می گویم. ما هم مثل شما با کلمات سر و کار داریم. خوب می دانیم که بازی کلمات بر مردمی که مدعی حق خودند اما متهم خوانده می شوند اثر ندارد.تنها کسی که با نوشته های شما فریب می خورد خود شمایید. مردم ما چون حقایق را میدانند به رنگ سبز در آمده اند.
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت
بعد از انتخابات، اعتصاب کرده ام. نه خبر، نه گزارش...دیگر هیچ ننوشته ام.حالا نمی دانم چرا دوباره ، می خواهم بنویسم؟اصلا بگو توی مخاطبی که لا به لای سایت ها به دنبال اخبار می گردی،حوصله می کنی چند سطری اعتراض بخوانی؟دختری که بعد از انتخابات مدام سر درد دارد و خود را خانه نشین کرده است، می نویسد از جامعه ای که دروغ را تشخیص می دهد؟نمی دهد؟
***
1
مردم سکوت اعتراضشان را به خیابان آورده بودند. یک نفر که ریش داشت با پیراهنی که یقه اش تا خرخره بسته شده بود،گفت: شیشه های بانک را بشکنیم. مردم گفتند: سکوت ما آنچه را باید بشکند، شکسته است.
2
اراذل و اوباشهای جامعه ی ما چه اراذل خوبی هستند: کلامشان الله اکبر است. رییس جمهور ما چه رییس جمهور مؤدبی است. مردم را احمق و بزغاله و خس و خاشاک و اراذل صدا می کند.
3
سربازان امام زمان دیشب ساعت 2 به خانه ی چند تن از روشنفکران ریختند و آنها را بازداشت کرده و به جای نامعلومی بردند. سربازان امام زمان حکم بازداشت نداشتند. قانون آنها، آوردن اسم امام زمان است. فرقشان با ما اینست که آنها هاله ی نور دیده اند، ما ندیده ایم.
4
روزهای مهد کودک یادت هست؟ شب ها که ما خواب بودیم آقا پلیسه بیدار بود. حالا که بزرگتر شده ایم و دانشجو؛شب ها که خواب هستیم آقا پلیسه بیدار است و به خوابگاه ما حمله می کند.

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY